۵ امرداد ۱۳۹۴

اميد و نشاط اجتماعي در نشستي با حضور هادي خانيكي، احمد ميدري و نعمت‌الله فاضلي:

روشنفکران ما را به سمت یأس فلسفی سوق دادند

گفتمان روشنفكری جامعه ما مبتنی بر نوعي نگاه منفی است

محسن آزموده/ مفاهيمي چون اميد و نشاط و شادماني آنقدر به صورت نابجا و در بيان‌هاي غيردقيق و تبليغاتي و توصيه‌ها و دستورالعمل‌هاي به ظاهر روانشناسانه به كار رفته‌اند كه معنا و مدلول دقيق و موثر خود را از دست داده‌اند، شايد يك دليل اين استفاده بي‌حساب و كتاب نقش مهم آنها در كيفيت زندگي انسان‌هايي باشد كه بيش و پيش از هر چيزي حضور يا عدم حضور آنها را احساس مي‌كنند. شرايط فراهم آمدن اميد و نشاط اما به هيچ عنوان مفاهيمي صرفا روان‌شناختي يا دستوري نيست و تحقق واقعيت آنها در يك بستر اجتماعي و در تعامل جمعي كنشگران يك جامعه ممكن مي‌شود. به همين دليل است كه بحث درباره اين مضامين بايد با حضور جامعه‌شناسان و انديشمنداني صورت گيرد كه مستقيما حيات جمعي انسان‌ها و شرايط و امكانات آن را موضوع مطالعه خود قرار مي‌دهند. اين پژوهش البته نيازمند حضور متعامل دانشگاهيان و مسوولان اجرايي است، يعني دو بالي كه هر يك به نحوي از انحا مي‌توانند و بايسته است موضوع اميد و نشاط اجتماعي را در برنامه كار خود قرار دهند. به تازگي در انجمن جامعه‌شناسي ايران نشستي با حضور هادي خانيكي استاد ارتباطات دانشگاه علامه، نعمت‌الله فاضلي استاد انسان‌شناسي و مطالعات فرهنگي پژوهشگاه علوم انساني و احمد ميدري معاون رفاه اجتماعي وزارت تعاون با موضوع اميد و نشاط اجتماعي برگزار شد كه روايتي از سخنان حاضران در اين جلسه از نظر مي‌گذرد.

هادي خانيكي: گسست بين نهاد دانشگاه و نهادهاي دولتي را شاهد بوده‌ايم
هادي خانيكي در ابتداي نشست به بحث رابطه بين دانشگاه و نهادهاي اجرايي اشاره كرد و گفت: اين نشست در چارچوب گفت‌وگوهايي كه بين نهاد دانشگاه و نهادهاي اجرايي صورت مي‌گيرد، برگزار مي‌شود. همه ما تجربه گسست بين نهاد دانشگاه و نهادهاي دولتي را شاهد بوده‌ايم و نتيجه آن را نيز ديده‌ايم. نتيجه آن اين است كه دستگاه‌هاي اجرايي به دليل آنكه بايد با انبوهي از مسائل خودشان پاسخگو باشند، كمتر فرصت اين را دارند كه به جنبه‌هاي علمي و آكادميك بپردازند. از سوي ديگر نهاد دانشگاه به مفهوم آكادميك جدا از مسائل اجتماعي عمدتا به مباحث تئوريك مي‌پردازد. نتيجه اين مي‌شود كه به صورت ناهم‌سرشتي نهادهاي اجرايي از يك سو و دانشگاه از سوي ديگر براي خودشان وظيفه تعيين مي‌كنند و آن چيزي كه جايش خالي است، گفت‌وگوست.
وي گفت: اگر بخواهيم آسيب‌شناسانه به اين موضوع بنگريم، در‌مي‌يابيم كه وقتي با
هر كدام از طرفين اين گفت‌وگو صحبت مي‌كنيم، در‌مي‌يابيم كه حق دارند به سمت طرف ديگر نروند. وقتي با نهاد دانشگاه صحبت مي‌كنيم، مي‌بينيم كه مي‌گويد دانشگاه‌ها به معناي عام و انجمن‌هاي علمي به مفهوم خاص تنها متولي كاري مي‌شوند كه تصميمش از قبل در دستگاه‌هاي اجرايي گرفته شده و از دانشگاهيان تنها براي پيوست فرهنگي كه اخيرا مد شده، استفاده مي‌كنند تا آن سند را توجيه كنند. زماني در دولت آقاي هاشمي بنا بود كه موفقيت‌ها و عدم موفقيت‌هاي سياست‌هاي تعديل اقتصادي مورد بحث قرار بگيرد، به خاطر دارم اقتصاددان سرشناسي دو تحقيق يكي براي وزارت
اقتصاد و دارايي و ديگري براي مركز پژوهش‌هاي مجلس انجام داده بود و به دو نتيجه متفاوت رسيده بود! يعني در دولت به اين نتيجه رسيده بود كه سياست‌هاي تعديل اقتصادي موفق است و در مجلس دقيقا برعكس به اين نتيجه رسيده بود كه اين سياست‌ها ناموفق است. وقتي از او دليل اين تضاد را مي‌پرسيديم، پاسخ مي‌داد كه اگر غير از اين بود، كسي پروژه ما را نمي‌پذيرفت. اين نشان‌دهنده آن است كه دستگاه‌هاي اجرايي و سياستگذار و كارگزار چندان در پي اين نيستند كه نهاد دانشگاه به نقد و بررسي كار آنها بپردازد.
خانيكي در ادامه به مشكل از منظر سياستگذاران اشاره كرد و گفت: از سوي ديگر وقتي با نهاد كارگزار يا سياستگذار مواجه مي‌شويم، مي‌بينيم كه مدعي هستند دانشگاهيان اساسا ذهن‌شان درگير مسائلي كه ما دچار آن هستيم، نمي‌شود. يكي از عوامل موثر در چرخه معيوب توسعه در ايران اين است كه مساله به نهاد دانشگاه منتقل نمي‌شود. يعني دانشگاه‌ها با مسائلي مواجه هستند كه دستگاه‌هاي اجرايي با آنها درگير نيستند. دستگاه‌هاي اجرايي در پي اين هستند به سرعت به مساله‌اي پاسخ دهند كه معلوم نيست دانشگاهيان كي قرار است به آن بپردازند. براي مثال پديده تراكتور كه چند روز اخير رخ داد، ده‌ها پرسش را برانگيخت كه بايد پاسخي مي‌يافت. در غياب اين پاسخ‌هاي دانشگاهي، نهادهاي اجرايي به راه‌حل‌هاي دفعي و غيرعلمي رجوع مي‌كنند. اين استاد ارتباطات در ادامه به تجربه نشست‌هاي اخير و نيز هدف تقريب اين دو نهاد اشاره كرد و گفت: به همين منظور كوشيديم نشست‌هايي با حضور كارشناساني از دانشگاه و افرادي از نهادهاي اجرايي ترتيب دهيم تا گفت‌وگويي بدون واسطه صورت بگيرد. ما بايد مسائل واقعي را كه نهادهاي اجرايي با آنها درگير هستند دريابيم و در دانشگاه پاسخي مشخص و دقيق بيابيم. خانيكي در ادامه به مساله اميد و نشاط اجتماعي پرداخت و گفت: دوستان در وزارت رفاه گفتند مساله مهمي كه در وزارت رفاه با آن مواجه هستيم، مساله اميد و نشاط اجتماعي است. يعني مي‌خواهيم ببينيم كه اولا اين مساله در چه وضعيتي است؟ آيا در اين زمينه وضع ما خوب است يا خير؟ ما دانشگاهيان فكر مي‌كنيم وضع خوبي نداريم. به هر حال قرار شد مفهوم اميد و نشاط اجتماعي، شناسايي عوامل و مولفه‌هاي دخيل در آن موضوع بحث قرار گيرد. حداقل پنج نشست را با همكاري چهار نهاد يعني دفتر امور آسيب‌هاي اجتماعي، معاونت اجتماعي بهزيستي، سازمان بهزيستي تهران و انجمن مطالعات فرهنگي و ارتباطات به اين موضوع اختصاص دهيم تا در نتيجه اين نشست‌ها منابعي دسته اول براي بررسي به دست آيد، تا با توجه به آنها پژوهش‌هاي ثانويه صورت گيرد و در نهايت نيز دستورالعمل‌هايي (policy paper) آماده شود و با توجه به آنها كارگاه‌هايي تشكيل شود. نكته مهم در اين ميان ارتباط موثر با رسانه‌هاست. متاسفانه يك مشكل نهادهاي دانشگاهي آن است كه ارتباط موثري با رسانه‌ها نداريم و همين سبب مي‌شود كه در نشريات و رسانه‌ها مطالب علمي و آكادميك انعكاس نيابد و اطلاعات غلط و اغراق آميز منتشر شود.
اين استاد ارتباطات با اشاره به ضعف منابع مطالعاتي ما در زمينه نشاط اجتماعي گفت: ‌در زمينه نشاط اجتماعي متاسفانه با وجود ادعاهاي گسترده دست ما بسيار خالي است و آثار عالمانه و مستندي كه بتواند مورد استفاده قرار گيرد، بسيار اندك است. البته يكي، دو مقاله قابل توجه مثل مقاله دكتر چلبي و دكتر معيدفر در اين زمينه هست، اما ما بايد اين مقالات را بشناسيم و بتوانيم با گسترش آنها سطح روزنامه‌نگاري را نيز ارتقا دهيم. البته برخي استادان دانشگاهي تمايلي به حضور در اين نشست‌ها ندارند و مي‌گويند ما بايد خودمان دريابيم كه مساله چيست. از سوي ديگر دستگاه‌هاي اجرايي به دنبال پاسخ‌هاي سريع و راحت‌الوصول هستند. ما دانشگاهيان معتقديم كه راه‌حل سريع به دست نمي‌آيد و بايد با تامل بيشتري كار را پيش برد. از آقاي دكتر ميدري مي‌خواهم بفرمايند كه منظورشان از اميد و نشاط اجتماعي چيست و وضعيت آن را در جامعه ما چگونه مي‌بينند؟ آن را با چه شاخص‌هايي سنجيده‌اند و چگونه مي‌شود سطح آن را در جامعه ما ارزيابي كنند؟
احمد ميدري: از نظر روشنفكران
هر گونه تغيير منوط به تغييرات بزرگ است
احمد ميدري، معاون رفاه اجتماعي وزارت تعاون، كار و رفاه اجتماعي در ادامه صحبت خانيكي گفت: در فرصتي كه در اختيار دارم مي‌كوشم صورت مساله را بگشايم. يكي از شاخص‌هايي كه در حوزه رفاه اجتماعي در جهان توليد مي‌شود، شاخص happiness index يا شاخص نشاط اجتماعي است. شايد بهتر باشد اين تعبير را به صورت «اميد اجتماعي» ترجمه كنيم. منظور از شاخص happiness ميزان سرخوشي يا تفريحات به تنهايي نيست، بلكه اميد به وضعيت بهتر نيز هست. گفته مي‌شود ريشه لغوي مفهوم «اميد» به زبان يوناني بازمي‌گردد و از لفظ Keu يوناني به معناي انحنا گرفته شده است، يعني وقتي انسان‌ها انتظار يك نقطه عطف يا تغيير در وضعيت موجود را داشته باشند، اميد وجود دارد. اصطلاح عربي آن نيز بيشتر به معناي منفذ است، يعني از يك وضعيت بسته راه خروجي را پيدا كردن. بنابراين بحث ما
در اين باره است چه ميزان انسان‌هايي كه در اين كشور زندگي مي‌كنند، به دستيابي به وضعيت بهتر اميد دارند. اين استاد اقتصاد دليل پرداختن به موضوع اجتماعي را از نظر خودش چنين بيان كرد: اگر يك فرد اميد به زندگي و وضعيت بهتر را از دست بدهد، در نهايت به خودكشي دست مي‌زند. در نتيجه ميزان عمل جمعي براي زندگي بهتر جمعي بستگي به اين دارد كه انسان‌ها تا چه اندازه تصور كنند كه مي‌توانند از طريق اقدام‌هاي مختلف جمعي به يك زندگي بهتر دست پيدا كنند. همان‌طور كه سازندگان اين شاخص happiness index بيان مي‌كنند، اين شاخص از همه شاخص‌هاي اقتصادي كه در حوزه‌هاي اجتماعي و سياسي ساخته مي‌شود، اهميت بيشتري دارد. يعني يك جامعه هر چه در زندگي جمعي اميدوارتر باشد، توليد بيشتري خواهد داشت، فقر كمتري خواهد داشت و ميزان مشاركت سياسي افزايش پيدا مي‌كند. البته ميان اين عوامل رابطه يكسويه وجود ندارد، بلكه در اين شاخص‌سازي گفته مي‌شود كه شاخص ميزان نشاط به ميزان روند توليد ناخالص داخلي و ميزان فساد اداري ارتباط دارد. به اين معنا كه در جامعه‌اي كه بيكاري و تورم در حال افزايش است، اميد اجتماعي كمتري دارد. يعني اين عوامل گاه علت و گاه معلول هستند. نكته جالب اين است كه در اين برآوردها نشان داده‌اند كه هر چقدر ميزان فساد اداري بيشتر است، اميد اجتماعي كمتر است. ايشان كشورها را در اين زمينه رتبه‌بندي كرده‌اند. اين رتبه‌بندي بهتر است از زبان من به عنوان يك مقام رسمي بيان نشود، زيرا به اين دليل كه ما با دنيا تبادل داده نداريم، برآوردها خيلي بدبينانه است. درحالي كه به نظر من وضعيت ما تا اين اندازه كه نهادهاي بين‌المللي مي‌گويند بد نيست، البته خوب هم نيست. اما به اين دليل كه ما اطلاعات را به صورت شفاف بيان نمي‌كنيم، برآوردهاي ارايه‌شده نيز چندان دقيق نيست و تصويري منفي ارايه مي‌دهد.
وي تاكيد كرد: در اين جلسات ترجيح من اين است كه بيش از آنكه به سنجش و علت‌يابي بپردازيم، به ارايه راهكارها بپردازيم. معمولا در دانشگاه‌ها عموما به سنجش و علت‌يابي مي‌پردازند. اين يكي از مشكلات است، يعني كسي كه در حوزه اجراست، بيشتر با چه بايد كرد مواجه است. اما دانشگاهيان به دنبال علت‌يابي هستند. در حوزه اجرا كمتر به علت‌يابي مي‌پردازند و دانشگاه‌ها نيز عمدتا اسير علت‌يابي هستند. مثلا معمولا در رساله‌هاي دانشگاهي تنها در انتها به‌طور كلي گفته مي‌شود كه policy implication يا سياست اجرايي چيست و به همين خاطر كمتر به حوزه اجرا و سياست مي‌پردازند. به همين خاطر چشمداشت ما از محيط‌هاي دانشگاهي اين است كه بيشتر به حوزه اجرا توجه كنند. ميدري سپس به ادبيات موجود در ايران درباره بحث اميد اجتماعي اشاره كرد و گفت: از بين دانشگاهيان كسي كه به مساله اميد اجتماعي در جامعه ما پرداخته و يك پاسخ قابل توجه به آن يافته، علي ميرسپاسي است كه در كتاب «روشنفكران ايراني: روايت‌هاي يأس و اميد» است. ايشان در اين كتاب مي‌گويد كه روشنفكران ايران از شريعتي و جلال آل‌احمد تا فرديد و ساير روشنفكران بعد از انقلاب بيشتر روشنفكران مايوس‌كننده بودند و جامعه را به سمت يأس فلسفي سوق دادند. علت اين موضوع از ديد ميرسپاسي اين است كه عموما پروژه اصلاحات و نوسازي در ايران، عمدتا پروژه‌هاي نوسازي تصور شده است و پيام‌شان به مردم اين است كه تا زماني كه چارچوب‌هاي ذهني شما چنين است، نمي‌توانيد به زندگي بهتر دست يابيد. براي مثال روشنفكر ديني در قامت دكتر شريعتي مي‌گويد تا زماني كه تشيع صفوي داريم وضع به همين منوال است و‌ بايد به تشيع علوي بپيونديم تا ايدئولوژي تغيير داشته باشيم و مردم بتوانند حضور فعال در جامعه داشته باشند و تغييراتي ايجاد كنند. در حوزه روشنفكران لاييك نيز پيام روشن است. ايشان مي‌گويند بايد ابتدا در حوزه انديشه تغييرات بزرگ صورت بگيرد تا جامعه بتواند به يك زندگي بهتر برسد. وي گفت: ميرسپاسي در برابر اين ادعاها معتقد است رويكردي كه بديل اين نگاه است، يك انديشه عمل‌گراي پراگماتيستي است كه منشأ فكري آن از جان ديويي شروع مي‌شود. جان ديويي حوزه دانشگاه را به حوزه عمل اجتماعي بسيار نزديك مي‌كند و پروژه‌هاي بسيار كوچك از اصلاح كتابداري در امريكا گرفته تا شيوه تدريس و نظام آموزشي را پي مي‌گيرد و به حوزه‌هاي بالاتر مي‌رسد مثل اينكه تقويت دموكراسي در امريكا چطور ممكن مي‌شود. يعني او از حوزه‌هاي كوچك شروع مي‌كند و به حوزه‌هاي كلان مي‌رسد تا جامعه امريكا بتواند به يك جامعه بهتر تبديل شود. ميرسپاسي مي‌گويد كه روشنفكر ايراني هميشه به دنبال تغيير در ساخت‌هاي كلان سياسي بوده است. يعني انديشه تغيير در ساخت‌هايي كه حتي اگر تغييرشان ممكن نيز بوده، يك نوع بي‌عملي را تا زمان تغييرات بزرگ ايجاد مي‌كرده است. يعني روشنفكر ايراني معتقد است كه هيچ كاري در ميليون‌ها حوزه جمعي ممكن نيست، مگر اينكه نظام سياسي آزادتر شود و مطبوعات آزادتر شوند و انتخابات به شكل ديگر برگزار شود. از ديد اين روشنفكران ساير تغييرات منوط به اين تغييرات بزرگ است. اين صورت‌بندي بحث علي ميرسپاسي و مساله‌يابي او در زمينه اميد اجتماعي در جامعه ايران است.
ميدري در ادامه به نگاه محققان ايراني به مساله اميد اجتماعي اشاره كرد و گفت: اما در صحبت‌هايي كه با دوستان مي‌شود، معمولا گفته مي‌شود در جامعه‌اي كه بيكاري بيداد مي‌كند، تورم بالاست، انتصابات سياسي و اداري دلبخواهي و به اين شكل است، بحث از اميد كردن يك بحث درجه دوم است. ايشان مي‌گويند ابتدا بايد تورم، بيكاري و… را حل كرد تا شادابي ايجاد شود. از نظر ايشان در جامعه‌اي كه شادي ممنوع است، نمي‌توان از نشاط اجتماعي بحث كرد. پاسخي كه به نظر من مي‌رسد اين است كه خيلي از نكاتي را كه دوستان مي‌گويند در دهه‌هاي ١٣٤٠ و اوايل ١٣٥٠ در ايران نداشتيم. يعني در آن زمان حكومت ديني نبود، انواع مراسم جشن‌ها آزاد بود، كلوپ‌هاي مختلف وجود داشت، تورم زير ١٠درصد بود، نرخ رشد دو‌رقمي بود، رشد صنعت ٢٠ درصدي بود. بيكاري نيز پايين بود. اما مي‌بينيم تصويري كه روشنفكر ايراني از جامعه خودش ايجاد مي‌كند، سياه‌ترين نقطه كره زمين است. اين تصويري است كه از اخوان‌ثالث و شاملو گرفته تا شريعتي و جلال آل‌احمد از جامعه ترسيم مي‌كنند. يعني فرقي نمي‌كند از صمد بهرنگي به مثابه داستان‌نويس كودكان تا ايدئولوگ سياسي همه در يك نكته متفق‌اند، مبني بر اينكه اين جامعه از سياه‌ترين جوامع روي كره زمين است. شايد نسل امروز بگويد كه روشنفكر ديروز اشتباه مي‌كرده است. اما من فكر نمي‌كنم اين اشتباه بوده است، زيرا روشنفكر ديروز تصويري كه از كشورش داشته اين بوده كه يك حكومت برخاسته از كودتاست و اين حكومتي كه نتيجه كودتاي ٢٨ مرداد است و مردم را به بازي نمي‌گيرد و رسانه‌هايش بسته هستند، يك جامعه اميدبخشي نيست. اگر تفسير ميرسپاسي را بپذيريم مي‌بينيم روشنفكر ايراني در آن زمان برايش اهميتي ندارد كه در آن زمان بي‌سوادي در حال كاهش است و وضع بهداشت و مسكن رو به بهبود است. يعني طيف عمده سياسيون و روشنفكران در نگاه به حوزه عمل به دنبال شاخص‌هاي بزرگ است و به آمارها و مسائل ريز توجهي ندارد.
وي در پايان گفت: ما در حوزه‌هاي دقيق اقتصادي كمتر كار كرده‌ايم. تنها كسي كه در اين حوزه مي‌شناسم آلبرت هيرشمن است كه كتابي به‌عنوان «دگرديسي مشغوليت‌ها» نگاشته و در آن نوشته در همه جوامع يك دوره اميد ايجاد مي‌شود و مردم به صحنه اجتماعي مي‌آيند و بعد هم به صورت دفعي به لاك زندگي شخصي پناه مي‌برند و از اينكه بتوانند زندگي بهتري داشته باشند، مايوس مي‌شوند. او علت‌يابي مي‌كند و مي‌گويد چرا جوامع نوسانات اجتماعي دارند و در دوره‌هايي به حوزه عمومي مي‌آيند و بعد از آن كناره مي‌گيرند؟ به‌طور كلي بحث من اين است كه اولا در حوزه رفاه اجتماعي معتقدم به ميزاني كه مردم اميد به وضعيت بهتري دارند، آسيب‌هاي اجتماعي كاهش مي‌يابد، فساد كم مي‌شود، امكان هر تحولي فراهم مي‌شود. نمونه‌اش سال‌هاي جنگ تحميلي است. مردمي كه جوان‌هاي‌شان را از دست مي‌دهند، اميد به آينده دارند. وضعيت اقتصادي خوب نيست، اما مردم حاضرند به يك اقدام جمعي دست بزنند. بر عكس در جاهايي شاهديم كه رشد اقتصادي خوب است، مثل دهه‌هاي ١٣٤٠ و ١٣٥٠، اما مردم حاضرند نظم اجتماعي را بر هم بزنند و مايوس هستند. پرداختن به اين موضوع در حوزه اجرا بسيار مهم است. انتظار ما البته اين نيست كه راهكار اجتماعي بسيار ساده‌اي براي اين پرسش يافته مي‌شود. مساله نيازمند نقد فرهنگي، نقد روشنفكري، نقد اجتماعي و… است و يك حوزه درازدامن و گسترده است. بنابراين درخواست ما از دانشگاهيان اين نيست كه چند راه ساده براي كاهش خودكشي در جامعه ارايه شود، در سازمان بهزيستي در مورد اين مسائل اقداماتي صورت مي‌گيرد. اما به نظر من دانشگاه مي‌تواند رويكرد جامعه را تغيير دهد. ما بايد ديدگاه‌هاي امثال ميرسپاسي را مورد نقد و ارزيابي قرار دهيم. ما در كنار اينكه به نقد دولت و حوزه‌هاي اجرايي مي‌پردازيم، بايد به نقد روشنفكران نيز بپردازيم و اين اقدامات پروژه‌هاي فكري بلندمدت هستند. اينكه دولت چه مي‌تواند بكند، يكي از كارهايي است كه دانشگاهيان به سرعت مي‌توانند به انجام برسانند اما دانشگاه خودش يك كنشگر است. بخشي از كنشگري آن است كه به سمت سياستمداران نشانه روي و آنها را نقد كند اما بخشي از كنشگري نيز بدين معناست كه به خود روشنفكران و دانشگاهيان توجه كند و به نقد رويكردهاي موجود در خود دانشگاه و فضاي روشنفكري (شبيه كاري كه ميرسپاسي كرده) بپردازد.
نعمت‌الله فاضلي: نقش انسان ايراني را ناديده گرفتيم
در ادامه نعمت‌الله فاضلي، استاد مطالعات فرهنگي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي نخست به طرح پرسش‌هايي در مورد مساله اميد اجتماعي و در ادامه به كتاب علي ميرسپاسي اشاره كرد و گفت: يكي از نخستين متن‌هاي فارسي كه درباره اميد اجتماعي در ايران نوشته شده از دكتر علي ميرسپاسي در كتاب «اخلاق در حوزه عمومي» (نشر ثالث) است. ايشان رويكردي پراگماتيستي شناخته شده‌اي در اين زمينه دارند. بعد از آن متن جدي‌اي درباره اميد اجتماعي نديده‌ام و اين يكي از مشكلات آكادمياي ما نيز هست كه در مورد اميد اجتماعي در دانشگاه كمتر صحبت كرده‌ايم. وي در ادامه به اين پرسش پرداخت كه چرا ما با مساله اميد درگير نشده‌ايم و نتوانسته‌ايم دانش كافي در اين زمينه ايجاد كنيم؟ و خود در مقام پاسخ گفت: يك دليل آن را دكتر ميرسپاسي توضيح دادند اين دليل هژموني رويكرد فلسفي بنيادگرا و نوعي تفكر متافيزيكي است كه بر اساس آن بايد همه‌چيز و كل هستي از بنياد دگرگون شود. به تعبير هايدگري ما بايد موجود را انكار كنيم تا بتوانيم به وجود برسيم. موجود يعني آنچه وضع موجود هست بازتعريف شود و يك موجود ديگري كه اسم آن را وجود مي‌گذارد، تحقق پيدا كند. در ايران نيز به تعبيري كه ميرسپاسي به كار برده است، هايدگري‌ها كه يك جريان وسيع در تفكر ايران معاصر هستند، بر اساس همين تفكر عمل كرده‌اند، تفكري كه وضع موجود و موجوديت ما در شرايط فعلي را انكار مي‌كند و معتقد است كه كل آنچه شكل گرفته مدرن است و مدرن نيز به‌طور كلي با بنيادهاي فلسفي و فكري و ديني ما ناسازگار است، بنابراين بايد كل اين موجود را كنار بگذاريم و يك عالمي از نو بسازيم. طبيعتا چنين تفكري جايي براي تغيير و مداخله باقي نمي‌گذارد.
وي در ادامه با تاكيد بر اينكه بحث فعلي درباره اين ادعاي علي ميرسپاسي نيست و آن را قابل نقد مي‌داند، گفت: اميد اجتماعي از نظر من در جامعه ايران به يك معضله (problematic) بدل شده است. به اين معنا كه ما در مورد اميد اجتماعي دانش كافي نداريم. من از اين زاويه به قضيه مي‌نگرم كه اميد اجتماعي نوعي آگاهي و دانش است. به همين دليل وقتي مي‌گويم اميد اجتماعي به درستي شناخته نشده است، از اين صحبت مي‌كنم كه ما اگر بخواهيم به اميد اجتماعي برسيم، بايد جنس و ويژگي‌هاي آگاهي يا دانشي كه آن را اميد اجتماعي مي‌خوانيم، بشناسيم. اميد اجتماعي اگرچه در سطح فردي به عنوان يك نوع احساس يا امر روان شناختي به نظر مي‌رسد اما به اعتقاد من اميد اجتماعي بيش و پيش از آنكه نوعي احساس يا درك عاطفي از وضع موجود باشد، نوعي شناخت و آگاهي و معرفت نسبت‌به جايگاه فرد در جامعه و تصوير از خود و تصوير از جامعه و تصوير از رابطه ميان انسان يا كنشگر يا عامل با جامعه است. اميد اجتماعي شكلي از دانش يا معرفت يا آگاهي است كه ما به كمك آن مي‌توانيم براي مداخله در جامعه ايفاي نقش كنيم. اين آگاهي امكان مداخله فرد در جامعه و امكان ابداع استراتژي‌ها براي تغيير يا بهبود وضع موجود را فراهم مي‌كند. از اين منظر آگاهي در اينجا صرفا يك امر ذهني نيست بلكه آگاهي نوعي قابليت، عادت، مهارت و توانمندي است كه فرد يا در حالت اجتماعي آن جامعه براي فرد ايجاد و آن آگاهي را به امر جمعي تبديل مي‌كند.
فاضلي سپس به چهار ويژگي بحث اميد اجتماعي در ايران اشاره كرد و گفت: محور اول اين است كه ما چه بازنمايي از كليت جامعه معاصر ايران داشته‌ايم؟ روشنفكران، جامعه‌شناسان، شاعران، ادبا، سياستمداران، فعالان سياسي، ايدئولوگ‌ها، مورخان، محققان و همه كساني كه دست اندركار توليد فرهنگ و تصوير كردن جامعه معاصر ايران بودند، چه ادراك حسي و ادراك شناختي و چه بازنمايي از كليت امر معاصر از جامعه ايران داشته‌اند؟ درباره اين محور بايد به‌طور جدي بحث شود زيرا فارغ از اينكه موقعيت ما در ١٠٠ سال اخير چگونه بوده است، يعني فارغ از اينكه در زمان رونق و رفاه اقتصادي بوده‌ايم يا در وضعيت افول اقتصادي، خواه در وضعيت انقلاب يا وضعيت تثبيت نظام سياسي، فارغ از اينكه موقعيت طبقات و گروه‌هاي اجتماعي ما چگونه بوده است، كم و بيش يك تصوير عمومي از امر معاصر و جامعه معاصر ايران ايجاد كرده‌ايم، آن هم يك تصوير منفي، مخرب، ناتوان، ناپويا و يك تصوير به‌طور كلي سياه بوده است. البته بحث اين نيست كه روشنفكران و مولدان فرهنگ در ترسيم اين تصوير عليه جامعه توطئه كرده‌اند. حتي نمي‌گويم كه آگاهانه يا عامدانه اشتباه كرده‌اند بلكه سخن اين است كه گفتمان روشنفكري و فكري جامعه معاصر ما يعني شيوه ديدن، نشان دادن، فهميدن و سخن گفتن درباره جامعه معاصر ما، مبتني بر نوعي نگاه منفي است. اسم اين نگاه را در علوم اجتماعي آسيب‌شناسي (pathology) مي‌نامند. اصلا كل دانشگاه در دوره معاصر در سيطره هژموني آسيب‌شناسي بوده است. ما نيز خواسته‌ايم به نوعي پزشك باشيم و دايما كوشيده‌ايم دردها را تشخيص دهيم. حتي نوعي نگاه ابزاري بر دانشگاه‌ها حكمفرما بوده كه اگر مي‌خواهد از دولت پول بگيرد، بايد بيماري را تشخيص دهد. بنابراين معمار، ‌شهرساز، انسان شناس، جغرافيدان و هر كسي كه مي‌خواسته كسب و كار حرفه‌اي بكند، بايد درد و بيماري تشخيص بدهد و هر كس كه مي‌توانسته بيماري مهلك‌تري تشخيص دهد، احتمالا دانشمندتر تلقي شده و پول بيشتري گرفته است. همين باعث مي‌شود كه ما گاه به‌طور مبالغه آميزي درباره خودكشي و هر امر منفي ديگري صحبت كنيم.
وي نكته دوم اين در بحث اميد اجتماعي را كاربرد آن به مثابه يك ابزار تبليغاتي از سوي سياستمداران خواند و گفت: از همان زمان مشروطه تا به امروز بدون استثنا و بدون تفاوت جدي همه سياستمداران مفهوم اميد را به عنوان ابزاري يا براي فريب افكار عمومي يا براي اقناع افكار عمومي يا براي نوعي توجيه خود به كار برده‌اند. يكي گفته ما مي‌توانيم، ديگري از دروازه‌هاي تمدن بزرگ سخن گفته است، سومي از معنويت سخن رانده و خلاصه با اسم‌هاي مختلف مفهوم اميد اجتماعي را از يك مفهوم كه بتواند جامعه و مردم يا گروه‌ها را براي اينكه بتوانند از توانمندي‌ها و قابليت‌هاي واقعي خودشان استفاده كنند، بسيج بكند، به يك مفهوم پروپاگاندا يا تبليغاتي تبديل كرده كه در انحصار سياستمداران است و در نتيجه افراد عادي يا دانشگاهيان اصولا از كاربرد اين كلمه پرهيز مي‌كنند، زيرا ممكن است به سرعت متهم به اين شوند كه آدم‌هاي تبليغاتچي شده‌اند و مي‌خواهند مزدوري بكنند. دولت فعلي نيز خود را تدبير و اميد خوانده است و همين حالا نيز ممكن است ما در مظن اين سوءبرداشت قرار بگيريم كه اين جلسه به خاطر شعار اميد دولت برگزار شده است و دانشگاه صرفا پوششي براي ماهيت سياسي اين مفهوم است! اين يك بحران است، زيرا گويي مفهوم را لوث كرده‌ايم و امكان تامل و تعمق جدي درباره آن را گرفته‌ايم. ممكن است كساني كه به هر دليلي با اين دولت نيستند، از به كار بردن مفهوم اميد پرهيز كنند، زيرا حس مي‌كنند با اين كار آب به آسياب دولت ريخته‌اند. كساني نيز كه از هر چيزي كه بوي سياست بدهد، بي‌تفاوت هستند و با بدبيني به آن نگاه مي‌كنند، نسبت به اين مفهوم موضع مي‌گيرند. به‌طور كلي درشرايطي كه نوعي بي‌اعتمادي ميان حاكميت و ملت وجود دارد، هر مفهومي كه توسط حاكميت به كار برده مي‌شود، مي‌تواند به زودي فراموش و حتي به عنوان مفهومي منفور تلقي شود.فاضلي مساله حاكميت و هژموني رويكرد سيستمي يا ساختارگرا بر انديشه دانشگاهي ما را مشكل ديگر مساله اميد اجتماعي خواند و گفت: اين هژموني در تمام رشته‌هاست. يك نگاهي كه به‌طور كلاسيك نه‌فقط در علوم اجتماعي بلكه در روانشناسي، زبان‌شناسي، تاريخ، اقتصاد، علوم سياسي، مطالعات فرهنگي و تمام رشته‌هايي كه به جامعه و انسان دارند، در جامعه ما شكل گرفت، حاكميت آشكار يا پنهان تفكر يكسويه نگر ساخت‌گرايانه بر نوشته‌ها، تئوري‌ها و عملكردهاي ما است. البته قبل از اينكه اين تفكر ساخت‌گرايانه در علوم انساني و اجتماعي هژموني يابد، ابتدا در مهندسي وجود داشت و بعدا به پزشكي رفت و سپس به علوم انساني تسري يافت. بحث ما درباره اين مفهوم نيست و علاقه‌مندان مي‌توانند به كتاب ساخت اجتماعي نوشته خوزه لوپز و جان اسكات و ترجمه حسين قاضيان رجوع كنند. در اين كتاب به‌طور مفصل تاريخچه اين مفهوم و رويكرد مورد بحث قرار گرفته است. منظور من از ساخت‌گرايي به‌طور روشن اين است كه ما همواره درباره ايران و انسان ايراني يا شايد به‌طور كلي درباره مفهوم انسان و جامعه اين‌گونه انديشيده‌ايم كه آن چيزي كه بايد تغيير بكند، ساخت است و نه هيچ چيز ديگر و آن چيزي كه جامعه را شكل داده است و نه هيچ چيز ديگر. منظورم از «هيچ چيز ديگر» عامل انساني است. ما نقش انسان‌ها را در دوره معاصر در انديشه آكادميك‌مان و در جريان روشنفكري عمومي‌مان به‌طور كلي حذف كرده‌ايم. اهميت اين بحث در اين است كه تفكر ساخت‌گرايي حاكم بر آكادميا ديگر فقط به دانشگاه منحصر نمي‌شود. در رسانه‌ها و حتي افكار عمومي وقتي با عامه مردم نيز صحبت مي‌كنيم، نخستين جمله‌اي كه مي‌شنويم اين است كه «البته تا زماني كه وضع مملكت اين است و ساختارهاي سياسي و اقتصادي و حتي ساختارهاي فرهنگي چنين است، ما كاري نمي‌توانيم بكنيم، ما مسوول نيستيم، ما قرباني هستيم». تفكر ساخت‌گرايي حاكم بر آكادميا تفكري است كه قرباني بودن ما را هژمونيك كرده است. اين احساس اجحاف، مظلوميت، بي‌گناهي و معصوميت يك احساس جمعي است كه تفكر ساخت‌گرايانه بر ما حاكم كرده است، به‌طوري كه براي هر كاري كه آگاهانه براي تخريب جامعه انجام مي‌دهيم نيز فوري توضيح مي‌دهيم كه «من مقصر نيستم، جامعه است». به اين جهت از ساخت صحبت مي‌كنم كه به كل تاريخ ما تسري پيدا مي‌كند. يك تفكر ذات‌پندارانه از هستي جمعي تاريخي ما در نتيجه تبيين‌هاي آكادميك معاصر به وجود آمده است. تعبيرهايي مثل استبداد شرقي از اين نوع است. اخيرا دكتر تقي آزاد‌ارمكي در كتاب «نظريه جامعه‌شناختي ايران» اين نگرش را به خوبي شرح داده و نقد كرده است. رساله دكتراي آقاي جنادله نيز در اين باره است كه چطور اين حرف مفت ياوه تكرار شده در ميان مردم ما يعني «دو هزار و پانصد سال استبداد» رواج يافته است و گفته مي‌شود كه «ذات انسان ايراني يك ذات استبدادي» است. اين ادعاها در بحث‌هاي مبتذل جامعه‌شناسي خودماني و نقد اجتماعي‌هاي مبتذلي كه ارايه شده به كرات تكرار مي‌شود كه ما نخبه‌كش و استبداد‌پرور هستيم و در ذات خودمان دروغگو هستيم و فرصت‌طلب‌ايم و خلقيات و روحيات‌مان و به‌طور كلي ذات انسان ايراني يك ذات شرور ستمگر دروغگوي فريبكار حقه‌باز دغل‌باز است! از كنار اين سخنان به سادگي نگذريد، اينها تعابيري است كه مدام در جامعه‌شناسي خودماني كه به چاپ هشتادم رسيده مي‌خوانيم و لذت مي‌بريم! فكر نكنيد استبداد شرقي را تنها ماركس و ويتفوگل و ماركسيست‌هاي ما گفته‌اند، مدام روزنامه‌نگاران و سياستمداران ما هر جا كه كم مي‌آورند، از «داستان استبداد تاريخي ما» سخن مي‌گويند. يعني عامليت انسان‌ها حذف مي‌شوند و تحولات و پويايي‌هاي تاريخي و اجتماعي و خلاقيت‌ها و نوآوري‌ها و هر چه انسان ايراني در اين قرن‌ها انجام داده به‌طور كلي انكار مي‌شود و به جاي آن از استبداد شرقي و ٢٥٠٠ سال ستم و نابودي سخن مي‌رود و از انساني شرير سخن مي‌رود كه ذاتش شرير است!
مساله نوميدي برخاسته از گفتمان و هژموني تفكر ساخت‌گرايي است كه عامليت انسان را نديده و رابطه انسان‌ها با ساختارها و دگرگوني‌هاي تاريخي را نديده است و توانايي اين را هم نداشته كه ببيند.
فاضلي در بيان چهارمين نكته گفت: اميد اجتماعي در سال‌هاي اخير به عنوان يك استراتژي و يك سياست (policy) در دولت‌ها و ملت‌ها مطرح شده است، نه به عنوان يك امر صرفا عاطفي كه شاعرانه درباره آن حرف بزنيم. البته من نمي‌گويم كه شاعرانگي امر بدي است. اما اگر شاعرانگي مانع از اين بشود كه شناخت درستي از مفهوم اميد اجتماعي داشته باشيم و نتوانيم از اين بحث‌ها به راهبردهاي مشخصي در چشم‌انداز ميان مدت و بلندمدت و يك رويكرد مشخص از اميد برسيم، اين بحث‌ها فايده‌اي ندارد، زيرا هنرمندان بهتر از عالمان علوم اجتماعي مي‌توانند اميد را توليد بكنند. در شبكه‌هاي اجتماعي مدام متن‌هايي دست به دست مي‌شود كه از شاد بودن و مهربان بودن سخن مي‌گويند. آن كاري كه عالمان علوم اجتماعي مي‌توانند صورت دهند، ارايه يك رويكرد است. چيستي اين رويكرد را در نشست‌هاي بعدي بيان خواهم كرد. ما اساسا اميد را امري عاطفي و شاعرانه فهميده‌ايم و در سطحي ديگر آن را يك امر فلسفي فهميده‌ايم. در حالي كه از شگفت روزگار اقتصاددانان بيش از جامعه‌شناسان و كساني كه با جامعه و فرهنگ سر و كار دارند، درباره اميد اجتماعي به عنوان يك سياست عمومي براي بهبود شرايط مادي و معنوي مردم نظريه‌ها و ديدگاه‌هايي را ارايه كرده‌اند. ما بايد نشان دهيم كه مفهوم اجتماعي يك سياست است كه نهادهاي مدني، سازمان‌هاي عمومي، دولت و تك‌تك مردم مي‌توانند در اين استراتژي يا policy مشاركت كنند و همه بازيگران خرد، مياني و كلان اجتماعي در شكل دادن، اجرا و بهره‌وري از اين سياست مداخله دارند. فاضلي در پايان گفت: اگر بخواهيم در برنامه‌هاي آينده از مفهوم اجتماعي استفاده كنيم، نيازمند آن هستيم كه به مفاهيم خلاق و محكم درباره وضعيت خودمان و آينده‌مان بينديشيم. ما به كمك مفاهيم كليشه‌اي كه در ذهنيت‌مان شكل گرفته نمي‌توانيم كار جدي بكنيم. اميد اجتماعي نوعي از انديشيدن و آگاهي و دانش و شيوه‌اي از زيستن و بودن تازه است. آگاهي را در اين‌جا به معنايي كه پيتر برگر در ساخت اجتماعي واقعيت توضيح مي‌دهد، مراد مي‌كنم، يعني آن آگاهي كه از درون زندگي روزمره مردم بيرون مي‌آيد. از
قضا بر خلاف روشنفكران و دانشگاهي‌ها مردم در آگاهي زندگي روزمره خودشان از انرژي و اميد اجتماعي بيشتري استفاده مي‌كنند. در غير اين صورت بقاي‌شان دچار بحران مي‌شود. ما بايد آن آگاهي نهفته در زندگي روزمره توده‌هاي مردم را بشناسيم. اميد اجتماعي آنجاست و از آن مسير راهي براي بهبود زندگي جمعي خودمان پيدا بكنيم.

در همين زمينه بخوانيد:

[جامعه ما شادماني كم دارد]

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

روشنفکران ما را به سمت یأس فلسفی سوق دادند | سایت خبری سلام ایران:
2016/01/03 6:48:18
[…] هادی خانیکی: گسست بین نهاد دانشگاه و نهادهای دولتی را شاهد بوده‌ایمهادی خانیکی در ابتدای نشست به بحث رابطه بین دانشگاه و نهادهای اجرایی اشاره کرد و گفت: این نشست در چارچوب گفت‌وگوهایی که بین نهاد دانشگاه و نهادهای اجرایی صورت می‌گیرد، برگزار می‌شود. همه ما تجربه گسست بین نهاد دانشگاه و نهادهای دولتی را شاهد بوده‌ایم و نتیجه آن را نیز دیده‌ایم. نتیجه آن این است که دستگاه‌های اجرایی به دلیل آنکه باید با انبوهی از مسائل خودشان پاسخگو باشند، کمتر فرصت این را دارند که به جنبه‌های علمی و آکادمیک بپردازند. از سوی دیگر نهاد دانشگاه به مفهوم آکادمیک جدا از مسائل اجتماعی عمدتا به مباحث تئوریک می‌پردازد. نتیجه این می‌شود که به صورت ناهم‌سرشتی نهادهای اجرایی از یک سو و دانشگاه از سوی دیگر برای خودشان وظیفه تعیین می‌کنند و آن چیزی که جایش خالی است، گفت‌وگوست.وی گفت: اگر بخواهیم آسیب‌شناسانه به این موضوع بنگریم، در‌می‌یابیم که وقتی باهر کدام از طرفین این گفت‌وگو صحبت می‌کنیم، در‌می‌یابیم که حق دارند به سمت طرف دیگر نروند. وقتی با نهاد دانشگاه صحبت می‌کنیم، می‌بینیم که می‌گوید دانشگاه‌ها به معنای عام و انجمن‌های علمی به مفهوم خاص تنها متولی کاری می‌شوند که تصمیمش از قبل در دستگاه‌های اجرایی گرفته شده و از دانشگاهیان تنها برای پیوست فرهنگی که اخیرا مد شده، استفاده می‌کنند تا آن سند را توجیه کنند. زمانی در دولت آقای هاشمی بنا بود که موفقیت‌ها و عدم موفقیت‌های سیاست‌های تعدیل اقتصادی مورد بحث قرار بگیرد، به خاطر دارم اقتصاددان سرشناسی دو تحقیق یکی برای وزارت اقتصاد و دارایی و دیگری برای مرکز پژوهش‌های مجلس انجام داده بود و به دو نتیجه متفاوت رسیده بود! یعنی در دولت به این نتیجه رسیده بود که سیاست‌های تعدیل اقتصادی موفق است و در مجلس دقیقا برعکس به این نتیجه رسیده بود که این سیاست‌ها ناموفق است. وقتی از او دلیل این تضاد را می‌پرسیدیم، پاسخ می‌داد که اگر غیر از این بود، کسی پروژه ما را نمی‌پذیرفت. این نشان‌دهنده آن است که دستگاه‌های اجرایی و سیاستگذار و کارگزار چندان در پی این نیستند که نهاد دانشگاه به نقد و بررسی کار آنها بپردازد.خانیکی در ادامه به مشکل از منظر سیاستگذاران اشاره کرد و گفت: از سوی دیگر وقتی با نهاد کارگزار یا سیاستگذار مواجه می‌شویم، می‌بینیم که مدعی هستند دانشگاهیان اساسا ذهن‌شان درگیر مسائلی که ما دچار آن هستیم، نمی‌شود. یکی از عوامل موثر در چرخه معیوب توسعه در ایران این است که مساله به نهاد دانشگاه منتقل نمی‌شود. یعنی دانشگاه‌ها با مسائلی مواجه هستند که دستگاه‌های اجرایی با آنها درگیر نیستند. دستگاه‌های اجرایی در پی این هستند به سرعت به مساله‌ای پاسخ دهند که معلوم نیست دانشگاهیان کی قرار است به آن بپردازند. برای مثال پدیده تراکتور که چند روز اخیر رخ داد، ده‌ها پرسش را برانگیخت که باید پاسخی می‌یافت. در غیاب این پاسخ‌های دانشگاهی، نهادهای اجرایی به راه‌حل‌های دفعی و غیرعلمی رجوع می‌کنند.این استاد ارتباطات در ادامه به تجربه نشست‌های اخیر و نیز هدف تقریب این دو نهاد اشاره کرد و گفت: به همین منظور کوشیدیم نشست‌هایی با حضور کارشناسانی از دانشگاه و افرادی از نهادهای اجرایی ترتیب دهیم تا گفت‌وگویی بدون واسطه صورت بگیرد. ما باید مسائل واقعی را که نهادهای اجرایی با آنها درگیر هستند دریابیم و در دانشگاه پاسخی مشخص و دقیق بیابیم. خانیکی در ادامه به مساله امید و نشاط اجتماعی پرداخت و گفت: دوستان در وزارت رفاه گفتند مساله مهمی که در وزارت رفاه با آن مواجه هستیم، مساله امید و نشاط اجتماعی است. یعنی می‌خواهیم ببینیم که اولا این مساله در چه وضعیتی است؟آیا در این زمینه وضع ما خوب است یا خیر؟ ما دانشگاهیان فکر می‌کنیم وضع خوبی نداریم. به هر حال قرار شد مفهوم امید و نشاط اجتماعی، شناسایی عوامل و مولفه‌های دخیل در آن موضوع بحث قرار گیرد. حداقل پنج نشست را با همکاری چهار نهاد یعنی دفتر امور آسیب‌های اجتماعی، معاونت اجتماعی بهزیستی، سازمان بهزیستی تهران و انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات به این موضوع اختصاص دهیم تا در نتیجه این نشست‌ها منابعی دسته اول برای بررسی به دست آید، تا با توجه به آنها پژوهش‌های ثانویه صورت گیرد و در نهایت نیز دستورالعمل‌هایی (policy paper) آماده شود و با توجه به آنها کارگاه‌هایی تشکیل شود. نکته مهم در این میان ارتباط موثر با رسانه‌هاست. متاسفانه یک مشکل نهادهای دانشگاهی آن است که ارتباط موثری با رسانه‌ها نداریم و همین سبب می‌شود که در نشریات و رسانه‌ها مطالب علمی و آکادمیک انعکاس نیابد و اطلاعات غلط و اغراق آمیز منتشر شود.این استاد ارتباطات با اشاره به ضعف منابع مطالعاتی ما در زمینه نشاط اجتماعی گفت: ‌در زمینه نشاط اجتماعی متاسفانه با وجود ادعاهای گسترده دست ما بسیار خالی است و آثار عالمانه و مستندی که بتواند مورد استفاده قرار گیرد، بسیار اندک است. البته یکی، دو مقاله قابل توجه مثل مقاله دکتر چلبی و دکتر معیدفر در این زمینه هست، اما ما باید این مقالات را بشناسیم و بتوانیم با گسترش آنها سطح روزنامه‌نگاری را نیز ارتقا دهیم. البته برخی استادان دانشگاهی تمایلی به حضور در این نشست‌ها ندارند و می‌گویند ما باید خودمان دریابیم که مساله چیست. از سوی دیگر دستگاه‌های اجرایی به دنبال پاسخ‌های سریع و راحت‌الوصول هستند. ما دانشگاهیان معتقدیم که راه‌حل سریع به دست نمی‌آید و باید با تامل بیشتری کار را پیش برد. از آقای دکتر میدری می‌خواهم بفرمایند که منظورشان از امید و نشاط اجتماعی چیست و وضعیت آن را در جامعه ما چگونه می‌بینند؟ آن را با چه شاخص‌هایی سنجیده‌اند و چگونه می‌شود سطح آن را در جامعه ما ارزیابی کنند؟احمد میدری: از نظر روشنفکران هر گونه تغییر منوط به تغییرات بزرگ استاحمد میدری، معاون رفاه اجتماعی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در ادامه صحبت خانیکی گفت: در فرصتی که در اختیار دارم می‌کوشم صورت مساله را بگشایم. یکی از شاخص‌هایی که در حوزه رفاه اجتماعی در جهان تولید می‌شود، شاخص happiness index یا شاخص نشاط اجتماعی است. شاید بهتر باشد این تعبیر را به صورت «امید اجتماعی» ترجمه کنیم.منظور از شاخص happiness میزان سرخوشی یا تفریحات به تنهایی نیست، بلکه امید به وضعیت بهتر نیز هست. گفته می‌شود ریشه لغوی مفهوم «امید» به زبان یونانی بازمی‌گردد و از لفظ Keu یونانی به معنای انحنا گرفته شده است، یعنی وقتی انسان‌ها انتظار یک نقطه عطف یا تغییر در وضعیت موجود را داشته باشند، امید وجود دارد. اصطلاح عربی آن نیز بیشتر به معنای منفذ است، یعنی از یک وضعیت بسته راه خروجی را پیدا کردن. بنابراین بحث ما در این باره است چه میزان انسان‌هایی که در این کشور زندگی می‌کنند، به دستیابی به وضعیت بهتر امید دارند. این استاد اقتصاد دلیل پرداختن به موضوع اجتماعی را از نظر خودش چنین بیان کرد: اگر یک فرد امید به زندگی و وضعیت بهتر را از دست بدهد، در نهایت به خودکشی دست می‌زند. در نتیجه میزان عمل جمعی برای زندگی بهتر جمعی بستگی به این دارد که انسان‌ها تا چه اندازه تصور کنند که می‌توانند از طریق اقدام‌های مختلف جمعی به یک زندگی بهتر دست پیدا کنند. همان‌طور که سازندگان این شاخص happiness index بیان می‌کنند، این شاخص از همه شاخص‌های اقتصادی که در حوزه‌های اجتماعی و سیاسی ساخته می‌شود، اهمیت بیشتری دارد. یعنی یک جامعه هر چه در زندگی جمعی امیدوارتر باشد، تولید بیشتری خواهد داشت، فقر کمتری خواهد داشت و میزان مشارکت سیاسی افزایش پیدا می‌کند. البته میان این عوامل رابطه یکسویه وجود ندارد، بلکه در این شاخص‌سازی گفته می‌شود که شاخص میزان نشاط به میزان روند تولید ناخالص داخلی و میزان فساد اداری ارتباط دارد. به این معنا که در جامعه‌ای که بیکاری و تورم در حال افزایش است، امید اجتماعی کمتری دارد. یعنی این عوامل گاه علت و گاه معلول هستند. نکته جالب این است که در این برآوردها نشان داده‌اند که هر چقدر میزان فساد اداری بیشتر است، امید اجتماعی کمتر است. ایشان کشورها را در این زمینه رتبه‌بندی کرده‌اند. این رتبه‌بندی بهتر است از زبان من به عنوان یک مقام رسمی بیان نشود، زیرا به این دلیل که ما با دنیا تبادل داده نداریم، برآوردها خیلی بدبینانه است. درحالی که به نظر من وضعیت ما تا این اندازه که نهادهای بین‌المللی می‌گویند بد نیست، البته خوب هم نیست. اما به این دلیل که ما اطلاعات را به صورت شفاف بیان نمی‌کنیم، برآوردهای ارایه‌شده نیز چندان دقیق نیست و تصویری منفی ارایه می‌دهد.وی تاکید کرد: در این جلسات ترجیح من این است که بیش از آنکه به سنجش و علت‌یابی بپردازیم، به ارایه راهکارها بپردازیم. معمولا در دانشگاه‌ها عموما به سنجش و علت‌یابی می‌پردازند. این یکی از مشکلات است، یعنی کسی که در حوزه اجراست، بیشتر با چه باید کرد مواجه است.اما دانشگاهیان به دنبال علت‌یابی هستند. در حوزه اجرا کمتر به علت‌یابی می‌پردازند و دانشگاه‌ها نیز عمدتا اسیر علت‌یابی هستند. مثلا معمولا در رساله‌های دانشگاهی تنها در انتها به‌طور کلی گفته می‌شود که policy implication یا سیاست اجرایی چیست و به همین خاطر کمتر به حوزه اجرا و سیاست می‌پردازند. به همین خاطر چشمداشت ما از محیط‌های دانشگاهی این است که بیشتر به حوزه اجرا توجه کنند.میدری سپس به ادبیات موجود در ایران درباره بحث امید اجتماعی اشاره کرد و گفت: از بین دانشگاهیان کسی که به مساله امید اجتماعی در جامعه ما پرداخته و یک پاسخ قابل توجه به آن یافته، علی میرسپاسی است که در کتاب «روشنفکران ایرانی: روایت‌های یأس و امید» است. ایشان در این کتاب می‌گوید که روشنفکران ایران از شریعتی و جلال آل‌احمد تا فردید و سایر روشنفکران بعد از انقلاب بیشتر روشنفکران مایوس‌کننده بودند و جامعه را به سمت یأس فلسفی سوق دادند. علت این موضوع از دید میرسپاسی این است که عموما پروژه اصلاحات و نوسازی در ایران، عمدتا پروژه‌های نوسازی تصور شده است و پیام‌شان به مردم این است که تا زمانی که چارچوب‌های ذهنی شما چنین است، نمی‌توانید به زندگی بهتر دست یابید.برای مثال روشنفکر دینی در قامت دکتر شریعتی می‌گوید تا زمانی که تشیع صفوی داریم وضع به همین منوال است و‌ باید به تشیع علوی بپیوندیم تا ایدئولوژی تغییر داشته باشیم و مردم بتوانند حضور فعال در جامعه داشته باشند و تغییراتی ایجاد کنند. در حوزه روشنفکران لاییک نیز پیام روشن است. ایشان می‌گویند باید ابتدا در حوزه اندیشه تغییرات بزرگ صورت بگیرد تا جامعه بتواند به یک زندگی بهتر برسد.وی گفت: میرسپاسی در برابر این ادعاها معتقد است رویکردی که بدیل این نگاه است، یک اندیشه عمل‌گرای پراگماتیستی است که منشأ فکری آن از جان دیویی شروع می‌شود. جان دیویی حوزه دانشگاه را به حوزه عمل اجتماعی بسیار نزدیک می‌کند و پروژه‌های بسیار کوچک از اصلاح کتابداری در امریکا گرفته تا شیوه تدریس و نظام آموزشی را پی می‌گیرد و به حوزه‌های بالاتر می‌رسد مثل اینکه تقویت دموکراسی در امریکا چطور ممکن می‌شود. یعنی او از حوزه‌های کوچک شروع می‌کند و به حوزه‌های کلان می‌رسد تا جامعه امریکا بتواند به یک جامعه بهتر تبدیل شود. میرسپاسی می‌گوید که روشنفکر ایرانی همیشه به دنبال تغییر در ساخت‌های کلان سیاسی بوده است. یعنی اندیشه تغییر در ساخت‌هایی که حتی اگر تغییرشان ممکن نیز بوده، یک نوع بی‌عملی را تا زمان تغییرات بزرگ ایجاد می‌کرده است. یعنی روشنفکر ایرانی معتقد است که هیچ کاری در میلیون‌ها حوزه جمعی ممکن نیست، مگر اینکه نظام سیاسی آزادتر شود و مطبوعات آزادتر شوند و انتخابات به شکل دیگر برگزار شود. از دید این روشنفکران سایر تغییرات منوط به این تغییرات بزرگ است. این صورت‌بندی بحث علی میرسپاسی و مساله‌یابی او در زمینه امید اجتماعی در جامعه ایران است.میدری در ادامه به نگاه محققان ایرانی به مساله امید اجتماعی اشاره کرد و گفت: اما در صحبت‌هایی که با دوستان می‌شود، معمولا گفته می‌شود در جامعه‌ای که بیکاری بیداد می‌کند، تورم بالاست، انتصابات سیاسی و اداری دلبخواهی و به این شکل است، بحث از امید کردن یک بحث درجه دوم است. ایشان می‌گویند ابتدا باید تورم، بیکاری و… را حل کرد تا شادابی ایجاد شود. از نظر ایشان در جامعه‌ای که شادی ممنوع است، نمی‌توان از نشاط اجتماعی بحث کرد. پاسخی که به نظر من می‌رسد این است که خیلی از نکاتی را که دوستان می‌گویند در دهه‌های ١٣۴٠ و اوایل ١٣۵٠ در ایران نداشتیم. یعنی در آن زمان حکومت دینی نبود، انواع مراسم جشن‌ها آزاد بود، کلوپ‌های مختلف وجود داشت، تورم زیر ١٠درصد بود، نرخ رشد دو‌رقمی بود، رشد صنعت ٢٠ درصدی بود. بیکاری نیز پایین بود. اما می‌بینیم تصویری که روشنفکر ایرانی از جامعه خودش ایجاد می‌کند، سیاه‌ترین نقطه کره زمین است.این تصویری است که از اخوان‌ثالث و شاملو گرفته تا شریعتی و جلال آل‌احمد از جامعه ترسیم می‌کنند. یعنی فرقی نمی‌کند از صمد بهرنگی به مثابه داستان‌نویس کودکان تا ایدئولوگ سیاسی همه در یک نکته متفق‌اند، مبنی بر اینکه این جامعه از سیاه‌ترین جوامع روی کره زمین است. شاید نسل امروز بگوید که روشنفکر دیروز اشتباه می‌کرده است. اما من فکر نمی‌کنم این اشتباه بوده است، زیرا روشنفکر دیروز تصویری که از کشورش داشته این بوده که یک حکومت برخاسته از کودتاست و این حکومتی که نتیجه کودتای ٢٨ مرداد است و مردم را به بازی نمی‌گیرد و رسانه‌هایش بسته هستند، یک جامعه امیدبخشی نیست.اگر تفسیر میرسپاسی را بپذیریم می‌بینیم روشنفکر ایرانی در آن زمان برایش اهمیتی ندارد که در آن زمان بی‌سوادی در حال کاهش است و وضع بهداشت و مسکن رو به بهبود است. یعنی طیف عمده سیاسیون و روشنفکران در نگاه به حوزه عمل به دنبال شاخص‌های بزرگ است و به آمارها و مسائل ریز توجهی ندارد.وی در پایان گفت: ما در حوزه‌های دقیق اقتصادی کمتر کار کرده‌ایم. تنها کسی که در این حوزه می‌شناسم آلبرت هیرشمن است که کتابی به‌عنوان «دگردیسی مشغولیت‌ها» نگاشته و در آن نوشته در همه جوامع یک دوره امید ایجاد می‌شود و مردم به صحنه اجتماعی می‌آیند و بعد هم به صورت دفعی به لاک زندگی شخصی پناه می‌برند و از اینکه بتوانند زندگی بهتری داشته باشند، مایوس می‌شوند. او علت‌یابی می‌کند و می‌گوید چرا جوامع نوسانات اجتماعی دارند و در دوره‌هایی به حوزه عمومی می‌آیند و بعد از آن کناره می‌گیرند؟ به‌طور کلی بحث من این است که اولا در حوزه رفاه اجتماعی معتقدم به میزانی که مردم امید به وضعیت بهتری دارند، آسیب‌های اجتماعی کاهش می‌یابد، فساد کم می‌شود، امکان هر تحولی فراهم می‌شود. نمونه‌اش سال‌های جنگ تحمیلی است. مردمی که جوان‌های‌شان را از دست می‌دهند، امید به آینده دارند. وضعیت اقتصادی خوب نیست، اما مردم حاضرند به یک اقدام جمعی دست بزنند. بر عکس در جاهایی شاهدیم که رشد اقتصادی خوب است، مثل دهه‌های ١٣۴٠ و ١٣۵٠، اما مردم حاضرند نظم اجتماعی را بر هم بزنند و مایوس هستند. پرداختن به این موضوع در حوزه اجرا بسیار مهم است. انتظار ما البته این نیست که راهکار اجتماعی بسیار ساده‌ای برای این پرسش یافته می‌شود. مساله نیازمند نقد فرهنگی، نقد روشنفکری، نقد اجتماعی و… است و یک حوزه درازدامن و گسترده است. بنابراین درخواست ما از دانشگاهیان این نیست که چند راه ساده برای کاهش خودکشی در جامعه ارایه شود، در سازمان بهزیستی در مورد این مسائل اقداماتی صورت می‌گیرد. اما به نظر من دانشگاه می‌تواند رویکرد جامعه را تغییر دهد. ما باید دیدگاه‌های امثال میرسپاسی را مورد نقد و ارزیابی قرار دهیم. ما در کنار اینکه به نقد دولت و حوزه‌های اجرایی می‌پردازیم، باید به نقد روشنفکران نیز بپردازیم و این اقدامات پروژه‌های فکری بلندمدت هستند. اینکه دولت چه می‌تواند بکند، یکی از کارهایی است که دانشگاهیان به سرعت می‌توانند به انجام برسانند اما دانشگاه خودش یک کنشگر است. بخشی از کنشگری آن است که به سمت سیاستمداران نشانه روی و آنها را نقد کند اما بخشی از کنشگری نیز بدین معناست که به خود روشنفکران و دانشگاهیان توجه کند و به نقد رویکردهای موجود در خود دانشگاه و فضای روشنفکری (شبیه کاری که میرسپاسی کرده) بپردازد.نعمت‌الله فاضلی: نقش انسان ایرانی را نادیده گرفتیمدر ادامه نعمت‌الله فاضلی، استاد مطالعات فرهنگی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نخست به طرح پرسش‌هایی در مورد مساله امید اجتماعی و در ادامه به کتاب علی میرسپاسی اشاره کرد و گفت: یکی از نخستین متن‌های فارسی که درباره امید اجتماعی در ایران نوشته شده از دکتر علی میرسپاسی در کتاب «اخلاق در حوزه عمومی» (نشر ثالث) است. ایشان رویکردی پراگماتیستی شناخته شده‌ای در این زمینه دارند. بعد از آن متن جدی‌ای درباره امید اجتماعی ندیده‌ام و این یکی از مشکلات آکادمیای ما نیز هست که در مورد امید اجتماعی در دانشگاه کمتر صحبت کرده‌ایم.وی در ادامه به این پرسش پرداخت که چرا ما با مساله امید درگیر نشده‌ایم و نتوانسته‌ایم دانش کافی در این زمینه ایجاد کنیمو خود در مقام پاسخ گفت: یک دلیل آن را دکتر میرسپاسی توضیح دادند این دلیل هژمونی رویکرد فلسفی بنیادگرا و نوعی تفکر متافیزیکی است که بر اساس آن باید همه‌چیز و کل هستی از بنیاد دگرگون شود. به تعبیر هایدگری ما باید موجود را انکار کنیم تا بتوانیم به وجود برسیم. موجود یعنی آنچه وضع موجود هست بازتعریف شود و یک موجود دیگری که اسم آن را وجود می‌گذارد، تحقق پیدا کند.در ایران نیز به تعبیری که میرسپاسی به کار برده است، هایدگری‌ها که یک جریان وسیع در تفکر ایران معاصر هستند، بر اساس همین تفکر عمل کرده‌اند، تفکری که وضع موجود و موجودیت ما در شرایط فعلی را انکار می‌کند و معتقد است که کل آنچه شکل گرفته مدرن است و مدرن نیز به‌طور کلی با بنیادهای فلسفی و فکری و دینی ما ناسازگار است، بنابراین باید کل این موجود را کنار بگذاریم و یک عالمی از نو بسازیم. طبیعتا چنین تفکری جایی برای تغییر و مداخله باقی نمی‌گذارد.وی در ادامه با تاکید بر اینکه بحث فعلی درباره این ادعای علی میرسپاسی نیست و آن را قابل نقد می‌داند، گفت: امید اجتماعی از نظر من در جامعه ایران به یک معضله (problematic) بدل شده است. به این معنا که ما در مورد امید اجتماعی دانش کافی نداریم. من از این زاویه به قضیه می‌نگرم که امید اجتماعی نوعی آگاهی و دانش است. به همین دلیل وقتی می‌گویم امید اجتماعی به درستی شناخته نشده است، از این صحبت می‌کنم که ما اگر بخواهیم به امید اجتماعی برسیم، باید جنس و ویژگی‌های آگاهی یا دانشی که آن را امید اجتماعی می‌خوانیم، بشناسیم.امید اجتماعی اگرچه در سطح فردی به عنوان یک نوع احساس یا امر روان شناختی به نظر می‌رسد اما به اعتقاد من امید اجتماعی بیش و پیش از آنکه نوعی احساس یا درک عاطفی از وضع موجود باشد، نوعی شناخت و آگاهی و معرفت نسبت‌به جایگاه فرد در جامعه و تصویر از خود و تصویر از جامعه و تصویر از رابطه میان انسان یا کنشگر یا عامل با جامعه است. امید اجتماعی شکلی از دانش یا معرفت یا آگاهی است که ما به کمک آن می‌توانیم برای مداخله در جامعه ایفای نقش کنیم. این آگاهی امکان مداخله فرد در جامعه و امکان ابداع استراتژی‌ها برای تغییر یا بهبود وضع موجود را فراهم می‌کند. از این منظر آگاهی در اینجا صرفا یک امر ذهنی نیست بلکه آگاهی نوعی قابلیت، عادت، مهارت و توانمندی است که فرد یا در حالت اجتماعی آن جامعه برای فرد ایجاد و آن آگاهی را به امر جمعی تبدیل می‌کند.فاضلی سپس به چهار ویژگی بحث امید اجتماعی در ایران اشاره کرد و گفت: محور اول این است که ما چه بازنمایی از کلیت جامعه معاصر ایران داشته‌ایم؟ روشنفکران، جامعه‌شناسان، شاعران، ادبا، سیاستمداران، فعالان سیاسی، ایدئولوگ‌ها، مورخان، محققان و همه کسانی که دست اندرکار تولید فرهنگ و تصویر کردن جامعه معاصر ایران بودند، چه ادراک حسی و ادراک شناختی و چه بازنمایی از کلیت امر معاصر از جامعه ایران داشته‌اند؟ درباره این محور باید به‌طور جدی بحث شود زیرا فارغ از اینکه موقعیت ما در ١٠٠ سال اخیر چگونه بوده است، یعنی فارغ از اینکه در زمان رونق و رفاه اقتصادی بوده‌ایم یا در وضعیت افول اقتصادی، خواه در وضعیت انقلاب یا وضعیت تثبیت نظام سیاسی، فارغ از اینکه موقعیت طبقات و گروه‌های اجتماعی ما چگونه بوده است، کم و بیش یک تصویر عمومی از امر معاصر و جامعه معاصر ایران ایجاد کرده‌ایم، آن هم یک تصویر منفی، مخرب، ناتوان، ناپویا و یک تصویر به‌طور کلی سیاه بوده است. البته بحث این نیست که روشنفکران و مولدان فرهنگ در ترسیم این تصویر علیه جامعه توطئه کرده‌اند. حتی نمی‌گویم که آگاهانه یا عامدانه اشتباه کرده‌اند بلکه سخن این است که گفتمان روشنفکری و فکری جامعه معاصر ما یعنی شیوه دیدن، نشان دادن، فهمیدن و سخن گفتن درباره جامعه معاصر ما، مبتنی بر نوعی نگاه منفی است. اسم این نگاه را در علوم اجتماعی آسیب‌شناسی (pathology) می‌نامند. اصلا کل دانشگاه در دوره معاصر در سیطره هژمونی آسیب‌شناسی بوده است. ما نیز خواسته‌ایم به نوعی پزشک باشیم و دایما کوشیده‌ایم دردها را تشخیص دهیم. حتی نوعی نگاه ابزاری بر دانشگاه‌ها حکمفرما بوده که اگر می‌خواهد از دولت پول بگیرد، باید بیماری را تشخیص دهد. بنابراین معمار، ‌شهرساز، انسان شناس، جغرافیدان و هر کسی که می‌خواسته کسب و کار حرفه‌ای بکند، باید درد و بیماری تشخیص بدهد و هر کس که می‌توانسته بیماری مهلک‌تری تشخیص دهد، احتمالا دانشمندتر تلقی شده و پول بیشتری گرفته است. همین باعث می‌شود که ما گاه به‌طور مبالغه آمیزی درباره خودکشی و هر امر منفی دیگری صحبت کنیم.وی نکته دوم این در بحث امید اجتماعی را کاربرد آن به مثابه یک ابزار تبلیغاتی از سوی سیاستمداران خواند و گفت: از همان زمان مشروطه تا به امروز بدون استثنا و بدون تفاوت جدی همه سیاستمداران مفهوم امید را به عنوان ابزاری یا برای فریب افکار عمومی یا برای اقناع افکار عمومی یا برای نوعی توجیه خود به کار برده‌اند. یکی گفته ما می‌توانیم، دیگری از دروازه‌های تمدن بزرگ سخن گفته است، سومی از معنویت سخن رانده و خلاصه با اسم‌های مختلف مفهوم امید اجتماعی را از یک مفهوم که بتواند جامعه و مردم یا گروه‌ها را برای اینکه بتوانند از توانمندی‌ها و قابلیت‌های واقعی خودشان استفاده کنند، بسیج بکند، به یک مفهوم پروپاگاندا یا تبلیغاتی تبدیل کرده که در انحصار سیاستمداران است و در نتیجه افراد عادی یا دانشگاهیان اصولا از کاربرد این کلمه پرهیز می‌کنند، زیرا ممکن است به سرعت متهم به این شوند که آدم‌های تبلیغاتچی شده‌اند و می‌خواهند مزدوری بکنند.دولت فعلی نیز خود را تدبیر و امید خوانده است و همین حالا نیز ممکن است ما در مظن این سوءبرداشت قرار بگیریم که این جلسه به خاطر شعار امید دولت برگزار شده است و دانشگاه صرفا پوششی برای ماهیت سیاسی این مفهوم است! این یک بحران است، زیرا گویی مفهوم را لوث کرده‌ایم و امکان تامل و تعمق جدی درباره آن را گرفته‌ایم. ممکن است کسانی که به هر دلیلی با این دولت نیستند، از به کار بردن مفهوم امید پرهیز کنند، زیرا حس می‌کنند با این کار آب به آسیاب دولت ریخته‌اند. کسانی نیز که از هر چیزی که بوی سیاست بدهد، بی‌تفاوت هستند و با بدبینی به آن نگاه می‌کنند، نسبت به این مفهوم موضع می‌گیرند.به‌طور کلی درشرایطی که نوعی بی‌اعتمادی میان حاکمیت و ملت وجود دارد، هر مفهومی که توسط حاکمیت به کار برده می‌شود، می‌تواند به زودی فراموش و حتی به عنوان مفهومی منفور تلقی شود.فاضلی مساله حاکمیت و هژمونی رویکرد سیستمی یا ساختارگرا بر اندیشه دانشگاهی ما را مشکل دیگر مساله امید اجتماعی خواند و گفت: این هژمونی در تمام رشته‌هاست. یک نگاهی که به‌طور کلاسیک نه‌فقط در علوم اجتماعی بلکه در روانشناسی، زبان‌شناسی، تاریخ، اقتصاد، علوم سیاسی، مطالعات فرهنگی و تمام رشته‌هایی که به جامعه و انسان دارند، در جامعه ما شکل گرفت، حاکمیت آشکار یا پنهان تفکر یکسویه نگر ساخت‌گرایانه بر نوشته‌ها، تئوری‌ها و عملکردهای ما است.البته قبل از اینکه این تفکر ساخت‌گرایانه در علوم انسانی و اجتماعی هژمونی یابد، ابتدا در مهندسی وجود داشت و بعدا به پزشکی رفت و سپس به علوم انسانی تسری یافت. بحث ما درباره این مفهوم نیست و علاقه‌مندان می‌توانند به کتاب ساخت اجتماعی نوشته خوزه لوپز و جان اسکات و ترجمه حسین قاضیان رجوع کنند.در این کتاب به‌طور مفصل تاریخچه این مفهوم و رویکرد مورد بحث قرار گرفته است.منظور من از ساخت‌گرایی به‌طور روشن این است که ما همواره درباره ایران و انسان ایرانی یا شاید به‌طور کلی درباره مفهوم انسان و جامعه این‌گونه اندیشیده‌ایم که آن چیزی که باید تغییر بکند، ساخت است و نه هیچ چیز دیگر و آن چیزی که جامعه را شکل داده است و نه هیچ چیز دیگر. منظورم از «هیچ چیز دیگر» عامل انسانی است. ما نقش انسان‌ها را در دوره معاصر در اندیشه آکادمیک‌مان و در جریان روشنفکری عمومی‌مان به‌طور کلی حذف کرده‌ایم. اهمیت این بحث در این است که تفکر ساخت‌گرایی حاکم بر آکادمیا دیگر فقط به دانشگاه منحصر نمی‌شود. در رسانه‌ها و حتی افکار عمومی وقتی با عامه مردم نیز صحبت می‌کنیم، نخستین جمله‌ای که می‌شنویم این است که «البته تا زمانی که وضع مملکت این است و ساختارهای سیاسی و اقتصادی و حتی ساختارهای فرهنگی چنین است، ما کاری نمی‌توانیم بکنیم، ما مسوول نیستیم، ما قربانی هستیم».تفکر ساخت‌گرایی حاکم بر آکادمیا تفکری است که قربانی بودن ما را هژمونیک کرده است. این احساس اجحاف، مظلومیت، بی‌گناهی و معصومیت یک احساس جمعی است که تفکر ساخت‌گرایانه بر ما حاکم کرده است، به‌طوری که برای هر کاری که آگاهانه برای تخریب جامعه انجام می‌دهیم نیز فوری توضیح می‌دهیم که «من مقصر نیستم، جامعه است». به این جهت از ساخت صحبت می‌کنم که به کل تاریخ ما تسری پیدا می‌کند. یک تفکر ذات‌پندارانه از هستی جمعی تاریخی ما در نتیجه تبیین‌های آکادمیک معاصر به وجود آمده است. تعبیرهایی مثل استبداد شرقی از این نوع است.اخیرا دکتر تقی آزاد‌ارمکی در کتاب «نظریه جامعه‌شناختی ایران» این نگرش را به خوبی شرح داده و نقد کرده است. رساله دکترای آقای جنادله نیز در این باره است که چطور این حرف مفت یاوه تکرار شده در میان مردم ما یعنی «دو هزار و پانصد سال استبداد» رواج یافته است و گفته می‌شود که «ذات انسان ایرانی یک ذات استبدادی» است.این ادعاها در بحث‌های مبتذل جامعه‌شناسی خودمانی و نقد اجتماعی‌های مبتذلی که ارایه شده به کرات تکرار می‌شود که ما نخبه‌کش و استبداد‌پرور هستیم و در ذات خودمان دروغگو هستیم و فرصت‌طلب‌ایم و خلقیات و روحیات‌مان و به‌طور کلی ذات انسان ایرانی یک ذات شرور ستمگر دروغگوی فریبکار حقه‌باز دغل‌باز است! از کنار این سخنان به سادگی نگذرید، اینها تعابیری است که مدام در جامعه‌شناسی خودمانی که به چاپ هشتادم رسیده می‌خوانیم و لذت می‌بریم! فکر نکنید استبداد شرقی را تنها مارکس و ویتفوگل و مارکسیست‌های ما گفته‌اند، مدام روزنامه‌نگاران و سیاستمداران ما هر جا که کم می‌آورند، از «داستان استبداد تاریخی ما» سخن می‌گویند. یعنی عاملیت انسان‌ها حذف می‌شوند و تحولات و پویایی‌های تاریخی و اجتماعی و خلاقیت‌ها و نوآوری‌ها و هر چه انسان ایرانی در این قرن‌ها انجام داده به‌طور کلی انکار می‌شود و به جای آن از استبداد شرقی و ٢۵٠٠ سال ستم و نابودی سخن می‌رود و از انسانی شریر سخن می‌رود که ذاتش شریر است!مساله نومیدی برخاسته از گفتمان و هژمونی تفکر ساخت‌گرایی است که عاملیت انسان را ندیده و رابطه انسان‌ها با ساختارها و دگرگونی‌های تاریخی را ندیده است و توانایی این را هم نداشته که ببیند.فاضلی در بیان چهارمین نکته گفت: امید اجتماعی در سال‌های اخیر به عنوان یک استراتژی و یک سیاست (policy) در دولت‌ها و ملت‌ها مطرح شده است، نه به عنوان یک امر صرفا عاطفی که شاعرانه درباره آن حرف بزنیم. البته من نمی‌گویم که شاعرانگی امر بدی است. اما اگر شاعرانگی مانع از این بشود که شناخت درستی از مفهوم امید اجتماعی داشته باشیم و نتوانیم از این بحث‌ها به راهبردهای مشخصی در چشم‌انداز میان مدت و بلندمدت و یک رویکرد مشخص از امید برسیم، این بحث‌ها فایده‌ای ندارد، زیرا هنرمندان بهتر از عالمان علوم اجتماعی می‌توانند امید را تولید بکنند. در شبکه‌های اجتماعی مدام متن‌هایی دست به دست می‌شود که از شاد بودن و مهربان بودن سخن می‌گویند.آن کاری که عالمان علوم اجتماعی می‌توانند صورت دهند، ارایه یک رویکرد است. چیستی این رویکرد را در نشست‌های بعدی بیان خواهم کرد. ما اساسا امید را امری عاطفی و شاعرانه فهمیده‌ایم و در سطحی دیگر آن را یک امر فلسفی فهمیده‌ایم. در حالی که از شگفت روزگار اقتصاددانان بیش از جامعه‌شناسان و کسانی که با جامعه و فرهنگ سر و کار دارند، درباره امید اجتماعی به عنوان یک سیاست عمومی برای بهبود شرایط مادی و معنوی مردم نظریه‌ها و دیدگاه‌هایی را ارایه کرده‌اند. ما باید نشان دهیم که مفهوم اجتماعی یک سیاست است که نهادهای مدنی، سازمان‌های عمومی، دولت و تک‌تک مردم می‌توانند در این استراتژی یا policy مشارکت کنند و همه بازیگران خرد، میانی و کلان اجتماعی در شکل دادن، اجرا و بهره‌وری از این سیاست مداخله دارند. فاضلی در پایان گفت: اگر بخواهیم در برنامه‌های آینده از مفهوم اجتماعی استفاده کنیم، نیازمند آن هستیم که به مفاهیم خلاق و محکم درباره وضعیت خودمان و آینده‌مان بیندیشیم. ما به کمک مفاهیم کلیشه‌ای که در ذهنیت‌مان شکل گرفته نمی‌توانیم کار جدی بکنیم. امید اجتماعی نوعی از اندیشیدن و آگاهی و دانش و شیوه‌ای از زیستن و بودن تازه است. آگاهی را در این‌جا به معنایی که پیتر برگر در ساخت اجتماعی واقعیت توضیح می‌دهد، مراد می‌کنم، یعنی آن آگاهی که از درون زندگی روزمره مردم بیرون می‌آید.ازقضا بر خلاف روشنفکران و دانشگاهی‌ها مردم در آگاهی زندگی روزمره خودشان از انرژی و امید اجتماعی بیشتری استفاده می‌کنند. در غیر این صورت بقای‌شان دچار بحران می‌شود. ما باید آن آگاهی نهفته در زندگی روزمره توده‌های مردم را بشناسیم. امید اجتماعی آنجاست و از آن مسیر راهی برای بهبود زندگی جمعی خودمان پیدا بکنیم.منبع(+) […]